بتول سیــد حیــــدری                   
              ادبیــــات داستـان
سه شنبه بیست و چهارم تیر ۱۳۹۹
به پوچی رسیده ام ! ...  

داشتم مثل یک احمق شاد زندگی می کردم توی کاغذپیچهای دنیای دوقطبی خودم آنهم از نوع مانیای اش معلق بودم و مهمترین دغدغه ام این بود؛ چه کسی داستان تازه نوشته ؛چه نوشته تا کارد بگیرم و خط خطی های نویسنده خدا زده را به ساطور نقد بکشانم. افغانستان که آمدم من غرق شدم؛ میرفتم تا عمق منجلابی که سنگ لحد قبرستانهایش از گنداب تلمبارشده به سبزی میزد و بعد فردایش متهوع از سیاهی که روی بخت آدم ها پاشیده بودند، بالا می آمدم و کنار استخری میرفتم که توی زلالی آبهایش؛ماهیان سیاه چشمِ گیسوکمند با آن تن بلوریشان میان موجهای نرم و مخملی همآغوشی میکردند و من هربار ؛یعنی هربار که آنجا می آمدم قلبم تند میزد که نکند؛ دیده دریده ای با بروت قذاق روسی یا نکتایی پوش انگلیسی با کفش های ورنی ایتالیایی اش از میان درزهای پنجره اتاقهای روبروی حوضی که کاشی هایش را گل صبحی می شد شمرد؛ حلقه های دود سپید تن مارماهیان کابل را ببلعد. وقتی ترسم را برای کمرباریک ترینشان تار زدم ؛ از شهرنو تا خود پل سرخ قهقهه اش کوه های زندانی شده کابل را لرزاند که؛ تو چه گاویی در 32 سالگی بودی که ترست دیدن برق تن روغن زده زیر نور آقتاب است.

میدانید‌؛ راست میگفت! افغانستان که آمدم ؛فهمیدم سالهای خری خوبی داشتم و پالان کلانی هم روی پشتم این همه وقت سنگینی می کرده و خودم وزنش را نمیفهمیدم ولی سبکبال از هفت بند دنیا آزاد،تنها ابرهای آسمان را دانه دانه  با خیالهایم نقش ورنگ می دادم.

من آدم پیچیده نبودم ولی افغانستان به خاک مانده ؛تو در تو لایه داشت ومن نتوانستم هزار رنگیش را هضم کنم .افغانستان مادر مرده ؛مرا خیلی آزار داد و روحم را مچاله کرد. روزی که پوست دستم داغی گوشت پرخون جوانکی که یک لنگش روی کاپوت ماشین رقص می کرد را احساس کرد و دل وروده های از گل میخ دروازه ای اویزان و زمین شته از رنگ سرخ را دید و آخر شبها جیغ گهگاه زنها میان لاله ی گوشم صفیرکشان بجای گوشواره چرخ زد به پوچی رسیدم. حالا مدتهاست چه کلاغها برایم قار بزنند و یا کفترها بالای سرم بال بال کنند ؛ هیچ مفهومی امروز و فرداهای نیامده برایم ندارد .