بتول سیــد حیــــدری                   
              ادبیــــات داستـان
جمعه نهم دی ۱۳۹۰
بالاخره ...  
بالاخره کتاب لعنتی ام چاپ شد.

دمارم درآمد تا کتابم مجوز ازقم گرفت. یعنی پوستم به خاطرعنوان کتاب کنده شد.دوماه تهران وقم دویدم .مجوزبه قم ا رجاع داده شده بود.خوشبختانه توانستم حاج آقای جلالی را مجاب کنم.

میدانید قضیه چی بودِوقتی ناشرزنگ زدوگفت کتابت مجوز گرفته البته بماند که دو داستان حذف شد ودو داستان هم اصلاح شدشدیدا...،خلاصه تا گفت مجوز گرفته نیشم تابناگوش باز شد وقتی گفت عنوانت باید عوض شودروی صندلی نشستم گفتم همین الان ازپاکستان وسوریه ناشردارم که می خواهند چاپ شود اما من می خواهم این جا...ناشرم گفت من هرچی گفتم به گوششان نرفت خودت برو.بدجورحالم خراب شد.زنگ زدم به اتاق فکرم خواهر دوقلویم فاطی.گفتم چه کارکنم؟عنوان را عوض کنم ؟گفت هرعنوانی غیرازاین عنوان بنداز کتابت را توی سطل آشغال!! خلاصه ماجراها شد .گفتم فاطی شایدقبول نکند این جا قم هست.پشت گوشی ازآن ورآبها فریاد زد:دیوااانه تومی تونی باورم می شه تو می تونی . وقتی قل ادم اون طوری هوار بکشد یعنی یقین می تواند.خلاصه با چه مکافتی رفتم اما بماندکه چی گفتم چی شنیدم وخلاصه چی شد.اما خیلی خیلی جالب بود.یادم است دوستم خانم کیانی عزیزم تعریف می کرد ازرفتنش به ارشادومجوزگرفتنش .واین که چطوری حجابش را رعایت کرده واای که چقدراین خانم افکارنازوپاکی داردالبته داستان نویس هم هست ازهمان عزیزانی که به قول حامدیوسفی خانه هنرمندان نویسنده اشان کردمثل من! باخودم گفتم وا..یعنی اینقدربرای مجوز گرفتن بایداتوکشیده ازآن طرفی بودخب من اگربخواهم چاپ کنم ازاین مشکلات ندارم اما زهی خیال باطل !!که ازمن ازاساس گیردادند.اما خودمانیم عجب این ریس ارشاد قم ادم زرنگ وباهوش وحواس جمعی بود.ولی خب اخرش هم رفتیم به بحث بیداری اسلامی درسوریه وانقلاب های دیگر...دست دکترهمایون درد نکند با کتاب ارزنده اش که دران محفل توی دانشگاه صنعتی اصفهان قاپ زدم ودکترمحمدی را قال گذاشتم برای چاپ کتاب به دردم خورد چطوری اش بماند واسه خودم .

بماند بماند تابعد....اما یک چیزی ! باورکنید زایمان ازکتاب چاپ کردن آن هم ازجنس داستان ، البته (درایران) راحت تراست.   این نظریک مادربود.