این روزها زندگی برایم چشم انداز دیگری باز کرده. فکر نمی کردم یکدفعه اینقدر دوور می شوم. خیلی دور. از همه داشته هایم دور شدم . از چیزهایی که روزگاری برای بدست اوردن شان می جنگیدم ، و همین که بهش رسیدم ،یکهو و خیلی اتفاقی کنده شدم و دور شدم . انگار یک دستی تکیه زده بود به پشتم و نمی خواست که حتی لحظه ای به عقب برگردم .هلم می داد رو به جلو. و من نمی دانم با چه جراتی تونستم اینقدر دور بشم . و چیزهایی تجربه کردم که حتی توی خیال هم فکرش را نمی کردم روزی بهش بپردازم . ابتهال رفیق سیاهپوستم از مصرزنگ زده بود؛ قهقه می زد می گفت ؛ تو شهر به شهر که نمی گردی ...قاره به قاره داری می گردی ! و واقعا داشتم قاره به قاره پرتاب می شدم . و چرا این همه دور ، نمی دانم ! واقعا دارم به کجا می روم ؟!
ادبیــــات داستـان
